نمیدونم چی میشه .. پر از ترسم .. آبنده برام تبدیل شده به یه جاده ی دراز.. انگار تا سه چهار سال دیگه رو میبینم ولی جلو پام رو نه .. تو هر مسیری که میخوام و باید قدم بذارم برام تاریک و گنگ میشه و ترسناک.. بعد آینده برام تغییر شکل میده ... جالبیش اینجاست که همه این مسیرهای ناهموار باهام راه نمیان .. یه وقتایی مسیر سنگلاخی میشه .. یه وقتایی هم حتی صعب العبور.. از حق نگذریم یه وقتایی هم انگار یه رودخونه روون میشه که فقط کافیه که پامو بذارم تو اون مسیر.. داریم زبان میخونیم... تو کافه .. تا الان نزدیک 1 میلیون فقط هزینه کافمون شده .. خسته شدم از بس پول انقدر راحت خرج میشه ... بی پولی داره کلافم میکنه .. چطوری میشه که انقدر پول دراوردن سخته ولی پول خرچ کردن ساده.. (چقدر رایتینگ سخته... چقدر این متنا که میبینم و پیشزفته س و من چقدر ضعیفم .. )حس میکنم اگه یه روز صبح بدون برنامه ریزی قبلی دست میم رو بگیرم بریم دریا پامونو به آب بزنیم و شب برگردیم خیلی حسم خوب میشه .. زنده میشم و دلم میخواد ادامه بدم .. از اتاقم، از ماوسم، از مانیتورم، از همه چیزی که منو به کار وا میداره بدم میاد ... واقعا خستم.. هر چقدر هم میخوابم بیخوابی هام جبران نمیشن..
برچسب:
نویسنده: باربد سامانی
تاريخ: پنجشنبه
7 دی
1402 ساعت: 14:31